روزها..
روز دوشنبه وقت دفاع از پروپوزال داشتم که شنبه جنگ شد. شب منتهی به شنبه رو نخوابیده بودم و پای لپتاپ بودم پیوسته. میخواستم برم دانشگاه که استاد مشاور آمارم رو گیر بیارم و بگم تو رو خدا من دوشنبه در گروه دفاع دارم بیا نظرت رو راجع به این بخش بگو. حاضر شده بودم برم که دیدم ایشون بهم پیام داده که من بهت ایمیل داده بودم خانوم فلانی! تعریف جانانهای هم از کارم کرده بود و یک کامنت کوتاه هم ضمیمه کرده بود. این شد که مانتو و مقنعه رو کندم و موندگار شدم در خونه. آنکل و زن آنکل رو ماچ ماچی کردم و اونها راهی محل کار شدند و من موندم خونه. میخواستم بخوابم و خستگی شب بیداری دیشب رو از تنم بیرون کنم که بوووومب، صدا اومد.گفتم مثل چند روز اخیر توهمی شدم لابد که آنکل زنگ زد و گفت نگار عمویی؟! نترسیدی که؟! بله، تهران رو زده بودند. همون روز اول جنگ دفاع نکرده از آرمانهای دانشگاهیم، بلیط شهر پدری رو گرفتم و خلاصه در همون هفته ی اول جنگ، اومدم اینجا. حالا بعد چند ماه دیگه تهران نیستم اما این روزها هم دوباره منم و آرمانهای دانشگاهیم! با اینترنت زپرتی گرون قیمت، لنگان لنگان قدمهایی برمیدارم اما همین قدمها هم جادهی قلبم رو روشن و مهتابی میکنند... تغییرات زیادی در کارم ایجاد کردم که متناسب تر بشه با این شرایط. وقتی ارشد رو شروع کردم چه میدونستم دو سال بعد، جنگ میشه.....ولی من اینجا، توی همین روزها که حین ظرف شستن و گوش دادن به پادکستی راجع به متد پژوهشی مداخلهم، گریه م میگیره از روز و روزگار، باز هم قلبم سراسر سپاسگزاریه از یادآوری این دو سالی که گذشت. روزهای شیرینی که مثل خواب خوشی کوتاه بود. و خوشحالم وقتی خط به خط کارم که رو که میخونم به خاطرم میاد در تمام این ماههایی که گذشت من چطور عاشقانه با مقالهها، عشق بازی کردم.... هر چند که ظاهر بیرونیم اینجوریه که مامانم میگه تو فقط وقتی زبان میخونی خوش اخلاقی، همین که میری پای لپتاپ، غرغروترین میشی از وضعیت اینترنت....
شاید قابل درک نباشه واقعا.. ولی هم شاکرم و شوق دارم.. هم همین الان که اینها رو مینویسم بغض دارم و اضطراب.
مسیر روبرو برام مبهمه... و به این فکر میکنم من از پسش بر میام؟
این هم برای کسی قابل درک نیست خیلی. آدمها فکر میکنند خب یک پایان نامه ست دیگه.... در حالی که این یکی از مهم ترین، بامعنیترین، چالشی ترین و عاشقانهترین پروژه های زندگی منه..

عکس: اردیبهشت پارسال.. یکی از همون روزهایی که گویی خواب بود. خوابی شیرین و کوتاه...